نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱۱:٠٧ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٦
چه ساختن هایی که مرا سوخت و چه سوختن هایی که مرا ساخت
ای خدای من مرا فهمی عطا کن که از قصه سوختنم ساختنی آباد از من به جا ماند!!!
دوستان دعام کنید.
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱٢:٠٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧
خدا لبخند زد و از لبخند او دختر آفریده شد
دختراااااااااااااااای گلم دوستان خوبم روزتون مبارک


نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱:٠٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱:٤٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱٠:۳۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠
شــــور و حــــــال کـو دکــی بر نــگردد دریــــــــغـا
قیــل و قــال کــودکــی بر نــگردد دریـــــــــغا
...این شعرو امروز گوش میدادم ....دریغا!!!
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۸:۳۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠
در ایـنجا کس نمی فـهمد زبان صحـبت مـا را
مـگر آیـنه در یابـد حدیث حیـرت مـا را
نهانی با خیـالت بزم ما آینه بنـدان بود
به هـم زد دود آن دل صفـای خـلوت مـارا
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸
قبل از همه از همه دوستان ممنونم که واسم دعا کردن
یه قسمت از کتاب شازده کوچولو رو برتون مینویسم که البته زیباترین قسمتشم هست با ترجمه احمد شاملو...
.....
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پیدا شد.
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم....
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟ -نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟ -نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندم زار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گل خود هستی....
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸
دوستان واسم دعا کنید
دچار شدم..........
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱٢:٠۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠
یک نگــاه مهـربان مارا بــس است
یک پرنـده یک چـمن یک جـلوه گل
شاخه ای از ارغوان مارا بس است
لحـظه هایی از تبــسم از نسیــــــم
در نگاه عاشــقان مار ا بـس است
ما تهی دستـــان عاشـــق پیشه ایم
سفره لبـخند و نان مارا بس است
یک نگاه مهــربان ما را بـس است
پرتــوی از آسـمان مارا بـس است
بـــاز بــاران بــاز بــاران روی خـاک
جرعه ای از آسمان مار ا بس است..
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ٢:۳٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩
این شعرو که از حمید مصدقه و من خییلی دوسش دارم از وبلاگ یکی از دوستام برداشتم
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۸:٤۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
تا شدم از گردش چشم تو مست پای زدم یکسره بر هر چه که هست...
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱:٠٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥
این روزا حالم خییلی خوبه خوبه خوب به خاطر .... شکر خدا برای این لطف بزرگ هزاران بار هم کمه
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ٦:۳۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
زلـــفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش
بس مشک نهان دارد زینهار بشوریدش
در شام دو زلف او صد صبح نهان بیشست
هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ٦:٢۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ٦:۳٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ٤:٢٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٤
به هر تار جانم صد آواز است
دریغا که دستی به مضراب نیست
چو رویا به حسرت گذشتم که شب
فرو خفت و با کس سر خواب نیست.
احمد شاملو
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱٢:٥٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
همه عمر برندارم سراز این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که طلوع و غیب دارد
دگران روند و آیند تو هنوزهم که هستی
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱:۳٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱٢:٠٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳٠
دوستان عزیز و مهربانم واقعا ممنون از نظراتتون .
نظرات شما باعث دلگرمیه منه حتی اگر تعدادتون کمه که این مطالب رو میخونید.ممنونم
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱٢:٠٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٤
زپس صـبـر ، تو را او ،ز سر صدر نشاند..
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ٧:٠۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٤
روزی هزار بار کمه که این آیه رو زمزمه نه بلکه فریاد بکشی:
" ربِّ لاتَکِلنی اِلی نَفسی طَرفةَ عَینٍ اَبَداً لا اَقَلَّ مِن ذلکَ ولا اَکثَرَ"
"پروردگارا هیچ وقت مرا واگذار مکن به خودم حتی به چشم بر هم زدنی ، نه کمتر ونه بیشتر."
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ٥:٤۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٦
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد...
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ٥:٤٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٦
کاش او همیشه مرا دوست بدارد!!!
من دوستش خواهم داشت؟؟
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱٢:۱٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠
دیروز کلاس مثنوی خوانی بود..استاد برخلاف جلسه قبل اصلا خوشحال نبود درعوض بسیار عصبانی بود.فریاد میکشید از بابت ............کلی همرو ناراحت کرد
این جمله منو به یاد استاد میندازه:ولترمیگوید:
من با آنچه شما میگویید موافق نیستم اما حاضرم جان خود را در راه دفاغ از حق شما برای سخن گفتنتان بدهم.........
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱۱:٤٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳
کلا گزارش دیروزرو مینوسم:
اول صبحی پاشدم رفتم دانشگاه که با سرویس ببرنمون بازدید از خانه سالمندان با اینکه ١ساعت زودتر رفته بودم امان از این سایت دانشگاه که اونجا موندگار شدمو در آخر هم با دوست گرامیمان ٢تایی از سرویس جا موندیم

عصر:
رفتم کلاس مثنوی خوانی،دفتر دوم مثنوی هستیم شعرشو به هیچ عنوان یادم نمیاد چون از هر دری بحث به میون اومد:رحیم مشایی گرفته تا چرا ثبت احوال اجازه اسم های اصیل کردی و لری رو نمیده و واحد پول ایرانیو..... دیگه خودتون فکرشو بکنن که چی بود من که هیچی از تفسیر شعر یادم نموند یعنی اصلا متوجه نشدم که بخوا یادم بمونه.
نویسنده :
اِل بانو - ساعت ۱٠:۳۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
امرو بعد از چندین هفته باز میخوام برم کلاس مثنوی خوانی خیلی خوشحالم.٣-۴ جلسه بیشتر نرفتم ولی با این حال کیف کردم
فکر میکنم به خاطر بیان گیرای استاد نیک عهد باشه.
گزارش کلاس امروزو فردا مینویسم