یار جانی

اندر احوالات منه عاصی

من ابلیسم
نویسنده : اِل بانو - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
 

 

اگر آدمی ، خود پاک باشد ، )ابلیس(را چه یارای آنست 

  که گرداگرد اوگردد و او را  آزار رساند.


 
 
منه دوم
نویسنده : اِل بانو - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦
 

سخن با خود توانم گفتن.

 با هر که خود را دیدم در او، با او سخن توانم گفتن.......... 

                                                                         شمس

شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام       تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده


 
 
نیاز
نویسنده : اِل بانو - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸
 

تو آنی که نیاز مینمایی!
آن نبودی که بی نیازی و بیگانگی مینمودی! آن دشمن تو بود!
از بهر آن میرنجانیدمش که تو نبودی!
آخر من تو را چگونه رنجانم که اگر بر پای تو بوسه دهم، ترسم که مژه من در خلد
و پای تو را خسته کند


 
 
 
نویسنده : اِل بانو - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤
 

شمس جمله قشنگی در مورد مولانا میگه......

تنهات یافتم.
هریکی به چیزی مشغول و بدان مشغول و دل خرسند:
بعضی روح بودند، به روح خود خود مشغول بودند.
بعضی به عقل خود ، بعضی به نفس خود.
تو را بی کس یافتم.
همه یاران رفتند به سوی مطلوبان خود.
تنهات رها کردند.
من یار بی یارانم ......


 
 
 
نویسنده : اِل بانو - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳
 

چقدر سخت میتونه باشه که آدم به این مرحله برسه..........

شمس، با افسوسی انگیخته از تجربه‌هایی تلخ، اعتراف می‌کند که:

 «راست نتوانم گفتن، که من، راستی آغاز کردم، مرا بیرون کردند!

اگر تمام، راست کنمی، به یک‌بار، همه شهر، مرا بیرون کردندی!»