یار جانی

اندر احوالات منه عاصی

مجلس چهارم
نویسنده : اِل بانو - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
 

ملکا و پادشاها !جان مشتاقان لقای خود را که از دریای هستی به کشتی اجتهاد، عبور می جویند به سلامت و سعادت به ساحل فضل و رحمت خویش برسان.درمندان لقای فراق خود را به مرحم و درمان امان خویش صحت و عافیت ابدی روزی گردان . دیدۀ دل  هر یکی را به تماشای انوار و ازهار بستان غیب گشاده گردان.

ابتدای کلام و آغاز پیام به حدیثی کنیم از احادیث رسول صادق ، محمد مصطفی صلی اللهعلیه وسلم :

خدای خلق زمین و زمان را ، مبدع طباق هفت آسمان را ، خدای بی حیف را ، سلطان بی کیف را در جهان آب و گل بندگانن پاک تر از جان و دل.

" آنها که ربوده الستند       از عهه الست باز مستند

در منزل درد ، بسته پایند   در دادن جان گشاده دستند

...

حق تعالی چون بنده ای را را شایسته مقام قرب گرداند و او را شراب لطف ابد بچشاند، ظاهر و باطنش را از ریا و نفاق صافی کند ، محبت اغیار را در باطن او گنجایی نماند ، مشاهد لطف خفی گردد به چشم عبرت در حقیقت کون نظاره می کند از مصنوع به صانع می نگرد و از مقدور به قادر می رسد....ادامه دارد...


 
 
مجلس سوم
نویسنده : اِل بانو - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸
 

سلام دوستان ببخشید که بین نوشته هام وقفه ایجاد شد...

مجلس سوم
ملکا و پادشاها!در این لحظه و در این ساعت ، تحف تحیات و صلات صلوات به روان پاک سید المرسلین ،چراغ آسمان و زمین ، محمد رسول الله در رسان ،بیضه های اعمال نهاده ایم بر خاشاک از آسیب چنگال گرب?شهوت نگاه دار.ماهرویان عمل ، کاهربایی دارند در دل ما، خداوندا ما را هنگی و قوتی بخش تا ربوده نشود.تن شوره گشته ما را که از آب شور حرص ، شوره گشته است ، به توفیق مجاهده ، پاک و طیب گردان.دل ما را که از خیل خیال وسوسه ها پای کوب گشته است به باران توفیق و خضر طاعات مزین گردان. تاب?طبع ما را از صدم?سنگ سنگین دلان نگاه دار.به وقت مرگ چون مرغ جان ما از قفس قالب ، بیرون خواهد رفتن ، شاخهای درختان سبز سعادت، مرغ روح ما را بنما تا در آرزوی آن ، پرو بال خوش بزند و به نشاط بی اکراه بیرون پرد.
هم تو به عنایـــــت الهــی        آنجا قدمم رسان که خواهی
از ظلمــت تن رهاییم ده           با نـور خود آشناییــــم ده
روزی که مرا ز من ستـانی    ضایع مکن از من آنچه دانی
...
محمد رسول ا..چراغ آسمان و زمین روزی میان یاران نشسته بود روی به حارثه کرد و گفت
ای حارثه!امروزچون بر خاستی از خواب؟
گفت : مومن راستی ، مومن حقیقی ، بی گمان و تقلید.
"آن جای که احرار نشیدنند ، نشستیم         وان کار که ابرار گزیدند ، گزیدیم
دیدیم که در عهده صـد گونه و بالیم            خود را به یکی جان ز همه باز خریدیم
ما را همه مقصود به آمرزش حق بود         المنه لله که به مقصود رسیدیم
پیغامبر صلی اللله علیه وسلم فرمود که : هر راستی را نشانی است و هر حقیقتی را علامتی است.نشان ایمان تو چیست؟
گفت:یا رسول الله من از دنیا دور شدم که دنیا را دام غرور دیدم و حجاب نور دیدم . به روز ، تشنه صبر کردم و شب بیدار بودم و این ساعت معین عرش رحمان را به چشم ظاهر می بینم ، چنانکه خلق ، آسمان را می بیند واهل بهشت را می بینم به این چشم ظاهر ف میان بهشت یکدیگر را زیارت میکنند و کنار می گیرند و اهل دوزخ را با این چشم می بینم که غریو می کنند و فریادشان به گوش ظاهر می شنوم.
رسول صلی الله علیه فرمود:یافتی راه راست را یافتی.آنچه می بینی هم بر این روش محکم باش تا آنچه دیدی مقام تو شود و ملک تو شود ، زیرا دیدن دیگر است و ملک شدن دیگر.
رسول به لطف او را بیدار کرد که نماز خود را مبین ، نیاز خود را مگو ، آن به عنایت و بخشش حق دان.
باز سپیدی پرید از دست شاه به دستوری بر گوشه بام نشست .طفلان در فر و جمال آن باز حیران شدند.تی تی و تو تو میکنند و از دور می پندارند که آن باز سلطان ، از بهر تی تی و توتو ایشان نشسته است.ندانند که ان باز به عنایت پادشاه به گوشه آن ویرانه نشسته است."نورالله قلبه بنور جلاله"یعنی مگو که روز چنین کردم و شب چنان کردم ،الا بگو که ان خداوندی که روز را منور کرد و شب را مستر به عنایت خویش و بخشش خویش بر دل و دید? من رحمت کرد.
زاهد م یگوید : آه آه چه کنم من ؟ عارف می گوید : آه تا او چه کند؟
زاهدی چیست؟ترک بد گفتن      عاشقی چیست؟ ترک خود گفتن
چون فرمان امد که شما را از مسکن زمین معزول کردیم و این ولایت را به اقطاع به آدم دادیم ، همه فریاد بر آوردند که: در این زمین قومی آوری که فساد کنند و معصیت و خونریزی کنند؟ و ما را معزول می کنی ، روز و شب به خدمت مشغولیم و به بندکی و تسبیح وتقدیس؟
جواب فرمود جل جلاله که : این هست  الا من از ایشان خدمتی می دانم که از شما ان خدمت بر نیاید.
گفتند عجب ان خدمت چه باشد که از فرشتگان پاک نیاید و از بنی ادم آلوده بیاید ، رسول ، پیشوای ثقلین ، محمد مصطفی چون شب معراج او را جلوه کردند ،عجایب و غرایب هفت آسمان را بر وی عرضه کردند عرشی و کرسی بر او جلوه کردند البته نظر از جمال الوهیت برنگرفت.
چون نهان آشکارا نزد تو یکسان شود              صحبتت پیوسته گردد ، خدمتت آسان شود
آفتابــت راست گردد رو نماید بــی قفا               ذره ای سایه نماند ، هر چه خواهی ان شود
اینت اقبال و سعادت،اینت بخت و روزگار        زندبا جان به نزد زند بــی جان شود
فاش گویم بر گشایم راز مردان را ولیک      هر کسی طاقت ندارد ، زانکه سر گردان شود"
والحمدلله. 


 
 
اصل
نویسنده : اِل بانو - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
 

....بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالی صرف می کنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم. آخر، این همه برای توست. اگر فقه است، برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی. و اگر نجوم است، احوال فلک و تأثیر آن در زمین_ از ارزانی و گرانی،امن و خوف_ همه تعلق به احوال تو دارد، هم برای توست. و اگر ستاره است_ از سعدونحس_ به طالع تو تعلق دارد، هم برای توست.چون تأمل کنی، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو. چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایبها و احوالها و عالمها بوالعجب بینهایت باشد، بنگر که تو را که اصلی چه احوال باشد...


 
 
مجلس دوم
نویسنده : اِل بانو - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٤
 

مناجات

ملکا!این ممالیک و عبید و نیاز مندان که به نیاز های صادق و نیتهای خالص در این موضع جمع آمده اند ، به اید رحمت تو ، همه را به سعادات و مرادات دین و دنیا آراسته دار. امداد الطاف خود را از هر یک باز مگیر. خفتگان خواب غفلت را به تنبیه لطف خود بیدار گردان.

آن دعایی که فرض و حتم است و افتتاح و ختم سخن جز بدان دعا نشاید ، دعای مادر و پدر است که نشو نما دهندۀ این نهالند . خداوندا ایشان را در پناه افضال خود آسوده دار ، همچنانکه این ضعیف را به زیر پر و جناح تربیت خود بپروریدند.جناح وپر احسان خود ، بر سر ایشان دار.

آن مردی که قمر در خدمت او کمر بستی، اول مرغی که در سحر گاه محبت ،نطق صدق زد او بود.پیش از همه شراب اتحادنوشید و قبای استعداد پوشید.

"گنجینـه اسـرار الهــی مــــاییم      بحــــــر درر نامتنـــاهی مـــاییم

بنشسته به تخت پادشاهی مـاییم      بگرفته زمــاه تا به مــاهی ماییم"

هنوز گذریان وجود ، در بازار شهود ننشسته بودند ، هنوز نه ولولۀ مَلک بود ، نه مشعلۀ فلک ، نه سمک در زیر زمین جنبیده ، نه سماک بر افلاک درخشیده ، هنوز نقاشان قدر این صفۀ گچ اندود صف آسمان را پردۀ لاژوردی نکشیده بودند،که نور وجود من (محمد"ص")که صبح شهود بود ، از مشرق "انا ارسلناک " لمعان نموده ، به امر " کن " هست گشتم و به شراب " قل " مست گشتم تا نوبت نبوت من ،نوبتیان قضا ، بر در سرا پردۀ آدم نزده بودند ، هیچ فرشته ای را زهره آن نبود که پایتخت آدم را ببوسد.

چون به عالم وجود امدم ، مستخبران روزگار به استفسار حال من آمدند:

که محمدا تویی عادل ، تویی در شهر شریعت.گفتم چه جای این است ! که همه پیغامبران منشور عمل توکیل در من یافته اند.

دم آدم ، فتح نوح ، درس ادریس ، مؤانست موسی ، حدیث شیث ، تبجیل اسماعیل و خلت خلیل ، همه با من است.

" کـشتی وجود مــرد دانا عجـب اسـت            افتـاده به چـاه مـرد بینـا عجـب است

کـشتی که به دریـا بود آن نیست عجب           در یک کشتی هزار دریا عجب است"

محمدا به چه کار آمده ای؟ آمده ام تا رندان محلت کفر را ادب کنم،مستان خرابان شرک را حد زنم.

آورده اند که روباهی در بیشه ای رفت . آنجا طبلی دید آویخته در پهلوی درخت افکنده ، و هر باری که بادی بجستی ، شاخ درخت بر طبل رسیدی ، آواز بلند به گوش روباه امدی. روباه چون بزرگی طبل بدید و بلندی آواز بشنید ف از حرص طمع دربست که گوشت و پوست او در خور شخص و آواز او باشد . همه روز تا به شب بکوشید و به هیچ کاری التفات نکرد تا به حیلۀ بسیار به طبل رسید که گرد طبل خارها بود و خصمان بودند . چون بدانجا رسید و آن را بدرید ، هیچ چربویی نیافت . همچون عاشقان دنیا به شب هنگام مرگ ، نوحه آغاز کرد که :

"صــیدم بشد و دریـد دام این بتـر است          می ، درد شد و شکست جام این بتر است

دل سوخته گشت و کار خـام این بتر است       دین ضایع و دنیـا نـه تمام، این بتر است"
اما روشن چشمان معرفت و سرمه کشیدگان حضرت ، در این بیشۀ روباه ، به آواز طبل التفات نکنند ، شکار شکار باقب جویند.

" آن شب روان که در شب خلوت سفر کنند        در تاج خسروان به حقارت نظر کنند "

آن را که در گوش آواز وحی " قل " است ، او را چه جای پرواز آواز دهل است ؟

باهمـت بـاز باش و با کبـر پلنـگ            زیبا گه به شکار و پیروز به جنگ

کم کن بر عنـدلیب و طـاووس درنـگ       کاینجا همه آواست و آنجا همه رنگ

وصادقان ، نقد دل را از دکان حقیقت جویند و زر خالص اخلاص ار آنج حاصل کنند و سکۀ شهود بر وی نویسد ، حسین منصور وار، سر در بازند ، ابایزید وار ، از عین عشق ، سکۀ " سبحانی ما اعظم شآنی "بر آرند . نی هر کس این زر زا تواند دید ، و نه هر دل این درد تواند کشید . محمدی باید تا از چمن یمن این گل چیند که : " انی لأجد نفس الرحمن من قبل الیمن ".

ای دوست من !راه بس نزدیک است ، اما راهروند بس کاهل است.

در طلب پوینده چون باد باش . زهر بیماریش چون شکر نوش کن . دل را بگوی تا عافیت را بدرود کند. تن را بگوی تا سلامت را تبرا دهد که هرکه خانه ای بر لب در یا کند ، موج بسار بیند و هرکه دعوی محبت کند ، زهر بلا . محنت بسیار چشد.

بسم الله  نام آن ملکی است که رستگاری بندگاندر رضای اوست . هرکه را عزی است ، از فیض فضل اوست هرکه را ذلی است ، از کمال عدل اوست بقای عالمیان به مشیت اوست . هر کجا عزیزی است ، آراستۀ خلعت کرم اوست ، هر کجا ذلیلی است ، خسته قهر اوست از زیر زنار باریک که بر میان بیگانگان بسته است ، این آواز می آید که : " وهو العزیز القدیر "از ریشه طیلسان که بر کتف عارفان افکنده است این آواز می آید که : " و هو الطیف الخبیر".


 
 
حکایت1-ح
نویسنده : اِل بانو - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤
 

.... دربنی اسرائیل برصیصا نام عابدی بود که آوازه زهد او به مشرق و مغرب رفته بود.هر جا رنجوری بودی ، اب فرستادندی تا او دم کردی ، رنجور در حال که بخوردی صحت یافتی ، چنانکه همه کس دانستندی که اثر آن دم کرده اوست.چنان معروف شده بود که طبیبان آن روزگاربیکار شده بودند. شیطان لعین ، آن حسود در کمین ،شبی روی به فرزندان خود کرد و گفت : که هیچ کس نیست از شما که مرا از این غصه برهاند ؟ از میان فرزندانش یکی به دعوی بر خاست که این بر من نویس و از من شناس ، دل تو را من از او خنک گردانم .

آن دیو بچه در خاطر ملعون خود سفر کرد،گفت :هیچ دامی خلق را ماورای صورت زنان جوان نیست ، زیرای آرزوی زر و لقمه از یک طرف است. تو عاشق زری ، زر را حیات نیست که عاشق تو باشد. لقمه را جان نیست که تورا جوید باتو سخن گوید ، اما عشق صورت زنان جوان از هر دو سوی است. تو عاشق و طالب ویی و او، عاشق و طالب توست.دیواری را که از یک سو بکَنند،چنان زود سوراخ نشود که از هر دو سوی.

آن دیو بچه ، گرد عالم میگشت و زن خوب باجمال با حسب و نسب پر نمک پر شیوه می جست .خانه به خانه ، شهر به شهر،بسیار جست . "جوینده یابنده بود "خنک آن کس که جوینده چیزی بود که آن چیز به جستنش بیرزد.عاقل چیزی جوید که اگر نیاید ننگش نبود و اگر نیابد با خودش جنگش نبود.چشمش از آن شکار هر روز روشن تر بود ، ذوقش ارز آن نگار آبستن تر بود.

حق تعالی می فر ماید که چه میداند آن نفس خوش نفس که در خلت سینه نشسته است منتظر،بلقیس وار و هدهد خاطرش هر لحظه رقعه نیازی به منقار گرفته است و خبر او به حضرت سلیمان می برد و رخت او را به سوی آب حیوانی میکشد. عجب صفت این عشرت را چون پایان باشد؟گوش کو تا آن شنود ؟ به ذات ذوالجلال ، در این زمان که من این گویم و شما این می شنوید ، بلند پران عالم غیب از سر ادقات آسمان به گوش تیز شنو خود می شنوند که : " کراماّ کاتبین یعلمون ما تفعلون " و با همدیگر گویند که : ای عجب آن وجودی که این سخن می گوید و آن آدمی که این نفس می زند ، چگونه بر آسمان نمی پرد ؟ چگونه پرده هستی بر نمی درد ؟ چشم را می مالند که عجب ، این آدمی است که این را می گوید ! چه جای آدمی که اگر نسیم این سخن بر کوه وزد همچو که پاره ها در باد شوق پرّان شود .پاره های آن کوه در هوای ولاء همچون ذره ها معلق زنان شود که : " لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعاً متصدعاً من خشیة الله " این وجود ، دک و پاره نمی شود . خداوندا چه چیز مانع دک است که این وجود آدمی که چنین عجایبی بر زبان و دل او می روید یا در گوش او می رود یا به قلم می نویسد ، چون میرود ، چون بر فرار می ماند ؟

خطاب عزت می آید که آنچه مانع دک است ، حجاب شک است.

ای در میان جانـم و از تو بـی خبـر        

                        از تو جـان پر است و جهان از تو بی خبر

چون پی برد به تو دل وجانم که جمله تو    

                               درجان و در دلی ، دل وجان از تو بی خبر

نقش تو در خیـال و خیال از تو بی نصیب            

                                    نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر

بقیه متن در ادامه مطلب....


 
 
حکایت 1-و(اسراف)
نویسنده : اِل بانو - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩
 

.......ملک جلیل ، واهب جزیل دارای جهان ، دانای نهان ، رازق خار و گل،از بهر زنئه کردن مرده دلان و تازه کردن پژمرده دلان ، چنین میفرماید که:"قل یا عبادی "بگو ای محمد که قال ترا حلال است که قال تو از حضرت جلال است.

"قل"ّ بگو ای قال تو بهتر از حال ، ای قال تو کمال کمال " یا عبادی" یا ندای بعید است ، یعنی ای دور افتادگان از جادۀ راه به وسوسۀ دیو سیاه که چون کاروانی در بیابان حیران شود ، بعضی گویند:راه این سوی است و بعضی گویند :از آن سوی است. دیو گوید:وقتخود یافتم.برود از طرف دور که از راه سخت مخالف باشد ،بانگ میزند اهل کاروان را به آوازی که ماند به آواز خویشان و دوستان و معتمد ایشان به بانگ بلند و سخن فصیح مشفقانه که : بیایید بیایید که راه اینجاست. هان ای کاروان مومنان!هوش و گوش دارید و غره مشوید که در آن بانگ فتنه هاست ، کاروان در آن حیرانی چون آواز مشفقانه خویشانه بشنوند همه سوی آن دیو روان شوند.چون بسیار بیایند ، گویند که :آنکه مارا می خواند اینجا بود ، کجا رفت؟ خواهند که باز گردند که این خود غول بیابان بود . رهزن کاروان بود.دیو گوید : حیف باشد که اینها بگذارم که باز گردند.بر سر راه از دور ، از آن سوی گمراهی اورا بینند که آواز می رهد که:بیایید ، بیایید ،از آن گرمتر که اول میگفت . اینجا بعضی از اهل کاروان به گمان افتند که اگر او غمخوار ما بود و چنان مینمود ، چرا نایستاد و آشنایی نداد! به یک نظر به سوی آن دیو مینگرند که به سوی او برویم و به یک نظر باز پس مینگرند آن سوی که آمده اند، باشد از آن طرف کسی پیدا شود ، بعضی که از عنایت دورند هم در آن بیابان ضلالت و عناد و فساد در پی آن دیو بر این نسق و بر این شیوه چندان بروند که نه قوت بازگشتن ماند و نه امکان مراجعت. از گرسنگی و تشنه گی همه در آن بیابان ضلالت بمیرند ، علف گرگان شوند. و بعضی که اهل عنایت باشند در میان بیابان ضلالت ، تضرع آغاز کنند که : " ربنا ظلمنا" ظلم کردیم ، از راه سخت دور افتاده ایم. عجب باشد اگر ما خلاص یابیم . حق تعالی فرشته ای بفرستد بلکه نبیی را ، رسول معصوم را ، مصطفای مجتبا را تا از زبان حق ندا کند ایشان را از طرف جاده راه راست که "الذین اسرفو" ای بندگان حق که اسراف کردید و از راه سخت دور رفتید تو مپندار که همه اسراف آن باشد که چند در می بگزاف خرج کنی یا چند خروار گندم بی حساب خرج کنی یا میراثی مال بسیار بگزاف به عشرت خرج کنی. اسراف بزرگ آن است که عمر عزیز که یک ساعته عمر را که به صد هزار دینار نیابند که "الیواقت تشتری بالمواقیت و المواقیت لا تشتری بالیقوات" یعن چون وقت عمر مهلت دهد، یا قوتها و گوهر ها توان بدست آوردن اما به صد هزار یواقیت و جوهر ، مواقیت عمر نتوان خریدن .

"به زر نخرید ه ای جان را از آن قدرش نمی دانی

                                    که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را"

"علی انفسهم " این ظلم بر خود کردید و پنداشتید بر دیگران می کنید. آتش در دکان خود زدیت و سرمایه خود را سوختید و شاد میبودیت که دکان خصمان خود را می سوزیم. " بد مکن که بد افتی ، چَه مکن که خود افتی "

"ظالم که کباب از دل درویش خورد       چون در نگری ز پهلوی خویش خورد"

                                                               ادامه دارد...


 
 
حکایت1-ه (زنگار)
نویسنده : اِل بانو - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
 

....چنانکه منافذ ادراکات و فهم او را عشق آن رنگ و بو و گفت وگو گرفته است که سر سوزنی از پند راه نیابد ، بلکه پند دهنده را دشمن گیرد، زیرا زنگی همیشه دشمن آیینه بود. ناصحان و واعضان آینه اند یا آینه دارند. عاشقان نفس و طالبان دنیا زشت رویانند، زنگی چهرگانند... اما در ولایت زنگبار ، زشتی زنکی کی نماید که آنجا مرد و زن همه زنگیند و جنس همدیگرند ، باش تا از این ولایتش بر مرکب اجل بیرون برند بر خوب چهره گان ترک و روم که فرشتگان نورانیند " کرامٌ بَرَرَه " که مسکن ایشان هفت آسمان است ، انگه رسوایی خویش میان رومیان روحانیان ببینند ، حسرت خورند و هیچ سود ندارند . لاجرم از این سبب دشمن آینه اند و آینه دارند.

....اما آن سیاهی که رنگ زنگی دارد، و زنگی نیست ، از ولایت ترک است و از ولایت روم است ، به طفلی به زنگبارش به اسیری برده اند. دشمنی ،سیاهئی در روی او مالیده است . چون آیینه را ببیند گوید:عجبا!چه مالیده اند در رویم ، همه روی چرا چنین سپید نیست ؟ پس سپیدی با سیاهی در جنگ آید که "لا اقسم بیوم القیمه و لا اقسم بالنفس اللوامه "یا خود چون او میان زنگیان افتاد ایشان با او بیگانه می بودند از روی آنکه تو سپیدی و ما سیاه ، از ما نیستی .او تنها و بیکس می ماند از ضرورت تا با ایشان باشد و او را بیگانه ندارند، سیاهی در روی خود میمالیدتا دخترکان زنگی از وی نرمند.

این دخترچگان زنگی ، شاهدان و خوبان و لذت ها و شربتهای این عالم فانی است که عدوی چهره چون ماه شمایند که از بهر ایشان سیاهی در روی می مالید هان و هان به خود آیید و این سیاهی از رو بزدائید مبادا که چون بسیار بماند این سیاهی بر روی شما رنگ اصلی خود را بخورد و همرنگ کند و آن فر سپیدی و سرخی رویتان ، در زیر آن سیاهی به روزگار بپوسد رنگ سیاه عاریتی رنگ اصل شود. زودتر جدایی بجوئید و روی خود را از ننگ رنگ سیاه تباه ایشان بشوئید که :

                                           : عادت چو کهن شود طبیعت گردد "

                                                                                     ادامه دارد.......


 
 
حکایت 1-د
نویسنده : اِل بانو - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
 

....آن قطرهً جان پاک مشتاقان از دریای جانان دور مانده محجوب گشته در عالم آب و گل از شوق جان و دل ، چون ماهی بر خشکی می طپد و قطره های دیگر با او یار نمی شوند که " الاسلام بداّ غریبا وسیعود غریبا " بعضی قطره ها با خاک در آمیختند، بعضی قطره ها به وسوسه ظلمات خود را چار میخ کردند ، بعضی قطره ها به دایگی درختان قصد بیخ کردند هر قطره جانی به چیزی مشغول شد : یکی به خیاطی ، یکی به کفشگری و یکی به سودای اخیی ، یکی به سماع وچنگی و یکی به بو رنگی ، از دریاش فراموش شد.

اکنون همان کار که آن سیلها که صد هزار قطره بودند ، جمع شدند، راه کردند و راه رفتند به قوت همدیگر که "السابقون السابقون" این یک قطره از یاران مانده ، همان راه و بیابان با پهنا تنها پیش گرفت بی یار و بی پشتکار و بی پشت دار، توکل کرده بر جبار پروردگار. دشتها و وادیها که آن سیلها با صد هزار قطره بریدند ، او تنها می برد....

کشتی وجود مرد دانا عجب است

                               افتاده به چاه ، مرد بینا عجب است

کشتی که به دریا بود آن نیست

                          در یک کشتی ، هزار دریا عجب است  

عزیز من ! آن قطره جانی که در فراق دریا قرار گرفته باشد و یاد دریا نمی کند ، گاهی در برگی می آویزد ، گاهی در خاک می آمیزد ، مگر بی ادبی کرده است ، که اورا بند بر پای نهاده اند بند زرین ، بند سیمین ، بند مُجوهر.او عاشق آن بنده شده است ، چنانکه از عشق سیم و زر ، آن بند را بند نمی بیند او را پند مده که بند او از آن سخت تر است ، که پند راه یابد.

ملک و مال و اطلس این مرحله

                              هست بر جان سبکرو سلسله

سلسه زرین بدید غره گشت

                              ماند در سوراخ چاهی جان ز دشت

صورتش جنت به معنی دوزخی

                                   افعئی پر زهر و نقشش گلرخی

الحذر ای ناقصان زین گلرخی

                                     کو به گاه صحبت آمد دوزخی.

                                                                        ادامه دارد......


 
 
حکایت 1-ج
نویسنده : اِل بانو - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

با سلام برای لینکه یه مدته آپ نکردم 2تا پستو همزمان میذارم ....

....ای سلیمان وقت :  دیو رویان نفسانی و شیطانی پیش تخت وجود تو دو اند: در دکان وجو تو تا شیشه گر طاعت و شوق و ذوق تواند با گارز(گرز) هوی و شهوات هر چه ده  روز شیشه گر در این دکان ، شیشه های طلعت بسازد ، گارز کوبه ای  بزند دکان در لرزد ، همه شیشه ها در هم شکند " ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون " اکنون ای سلیمان وقت خویش ، چون تاج ذوق و نر اخلاص بر فرق سر جان خود نبینی ، خود را افسرده بینی و تاریک  و محبوس سو دا ها بینی ، بانگ بر آری ای ذوق کجایی ؟ و ای شوق در چه حجابی ؟ هر چند میکوشی تا آن ذوق رفته باز آید ، نیاید ، و آن تاج اخلاص را هر چند بر سر خود راست می کنی کژ میشود ندا میکند که تو راست شو تا من راست شوم  " اشاره دارد به داستان سلیمان نبی که اندیشه ای بر سر آمد که لایق شکر نهمت نبود و تاج بر سرش کج میشود و هرچه تاج  را راست میکند کج میشود و سلیمان نبی به تاج میگوید که راست شود ، تاج به سخن می آید که تو راست شو! و سلیمان به سجده می افتد و تاج بر سر او راست میشود...)

ذوقی که ز خلق آید زو هستی تن زاید     

                      ذوقی که ز حق آید زاید دل و جان ای جان

" بان ا... لم یک مغیراّ نعمته انعمها علی قوم حتی یغیرو اما بانفسهم " چنین میفرماید صانع ذوالجلال ، معطی بی ملال قدیم پیش از پیش بخشاینده بیش از بیش جل جلاله که من خدایم بخشنده ام و بخشاینده و بخشنده و بخشاینده آفرینم ، چون به بندگان نعمتی دهم هر گز آن را دگر گون نکنم تا ایشان معامله و زندگانی خود دیگر گون نکنند....

 

                                                                                                             ادامه دارد.........                    


 
 
حکایت 1_ب
نویسنده : اِل بانو - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

....تانظرم به خود است و به قوت خود،ضعیفم ،ناتوانم،از همه ضعیفان ضعیفتر،بیچاره ام از همه بیچارگان بیچاره ترم ، اما چون نظرم را گردانیدی تا به خود ننگرم به عنایت ولطف تو نگرم که " وجوه یومئذ ناضره الی ربها ناظره " چرا ضعیف باشم ، چرا بیچاره باشم ، چرا چاره گر نباشم ، چرا آدمی باشم ، چرا آن دمی نباشم ؟

چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم ؟

             که من آن خود زمان هستم  که من بی خویشتن باشم

مرا گر مایه ای ببینی ، بدان کان مایه او باشد

                  برو گر سایه ای ببینی ، بدان کان سایه من باشم

چون او با من سخن گوید چو یوسف  وقت لا باشد

                چون من با و سخن گویم چو موسی وقت لن باشد

سخن پیدا و پنهان است او آن دوست تر دارد

                  که او با من سخن گوید من آنجا چون سخن باشم

....ای جان عزیز من! ای طالب من ! چندانکه تو در طلب از یک پوست بیرون می آیی عروس معنی از یک پوست بیرون می آید و چون تو از دوم پوست بیرون می آیی او از دوم پوست بیرون می آید ، میگوید که:

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه کنم

                            ز مهر خلق و هوای کسان کرانه کنم

چون تو باز به حکم هوی و شهوت در پوست اندر می روی ،  او نیز در حجاب می رود ، میگویی : عروس معنی ای مطلوب عالم ! ای صورت غیبی ، ای کمال بی عیبی ! جمال نمودی باز چرا در حجاب رفتی ؟ او میگوید : زیرا که تو در حجاب هوی و شهوت رفتی .

دلدار چنان مشوش آمد که مپرس

                            هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس

گفتم که: مکن . گفت : مکن تا نکنم

                          زین یک سخن چنانم خوش آمد که مپرس

     

                                                                                                                   


 
 
مناجات 1
نویسنده : اِل بانو - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳
 

مجالس سبعه(هفت خطابه)مولانا جلالدین.از امروز میخوام بخشهایی از این کتاب رو بنویسم البته اون قسمت هایی رو که خودم متوجه میشم. سعی میکنم از صفحات اولیه کتاب شروع کنم.این کتاب شامل ٧مجلس و در بین هر مجلسی مناجاتی و گاه حکایاتی گنجاده شده:مجلس اول تمامآ به زبان عربی نوشته شده که من از مناجات شروع میکنم:(زیاده اما زیبا شاید غیر ملموس باشه اما وقتی ادامش خونده بشه لذت بخشه)

ملکا-پادشاها آتشهای حرص مارا به آب رحمت خویش بنشان.جان مشتاقان را شراب وحدت بچشان،ضمیر دل ما را به انوار معرفت و اسرار وحدت،منور و روشن دار.دامهای امید مارا که در صحرای سعت رحمت تو باز گشاده ایم به مرغان سعادت و شکار های کرامت مشرف و مکرم گردان.......

قال ما را خلاصه حال گردان. حال مارا از شرفات قال در گذران . مارا از دشمنکامی هر دو جهان نگاه دار......

درمورد عارفان:

می روند به جان نه سوار ونه پیاده،بی دل و دلداده بی مرکب و زواده بر قدم توکل بر مالک جزو و کل ،پس آن دانا خداوند ،شمار جان نثار تمتم عیار آن بندگان را در نسخه علم قدیم خود ، یک به یک ، ذره به ذره، موی به موی نشمرده باشد وننوشته باشد که (لا نکتب ما قدمو و آثارهم)و چون شمرده باشد و نوشته باشد قدمها و دمها و ندمهای اولیان و آخریان را ،پس آن عادل خداوندی که زخم تیر عدلش بر آماج اصابت ،موی را دو نیم کند،چون روا باشد از عدل چنین عادلی از انصاف چنین منصفی. یا رسول ال...!ای مشکل گشای اهل آسمان و زمین ای (رحمه للعالمین)مشکل مارا حل فرما که مشکل گشای اهل آسمان و زمین امروز تویی:

اگرمرد حقیقت را در این عالم نشانستی

                                                  همه رمز الهی را ز خاطر ترجمانستی

وگر مرغان صحرا را بدان عام رهی بودی

                                                زیر پر و بال هر مرغی همه مشکل عیانستی

مسلم نیست هر کس را که در بازار عشق آید

                                                          وگر نه زیر هر سنگی هزاران کاروانستی!

 


 
 
روح دعا
نویسنده : اِل بانو - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
 

حکایت می آورند که حق تعالی می فرماید که ای بندهء من، حاجت تو را در حالت دعا و ناله زود برآوردمی، اما در اجابت جهت آن تاخیر می افتد تا بسیار بنالی که آواز و نالهء تو مرا خوش می آید. مثلاً، دو گدا بر در شخصی آمدند؛ یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مبغوض است. خداوند خانه گوید به غلام که زود، بی تاخیر، به آن مبغوض نان پاره بده تا از در ما زود آواره شود؛ و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نان نپخته اند، صبر کن تا نان برسد.


 
 
تولد دوباره
نویسنده : اِل بانو - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
 

این وبلاگ واسه اینکه دوستان خواسته بودن درست کردم چون وبلاگم توی بلوگ اسکای باز نمیشد خییلی بد شد همه مطالبم هدر شدناراحتولی خوب شد یه توفیق اجباری واسه تهسیس یه وبلاگ اونم تو لحظات نزدیک سال جدیدقلب