......عزیز من مبادا که تو را این سیاهی و سیاهکاری عشق دنیای فانی و مکار غدار نمای جو فروش ، سیاهۀ سپیده برکرده عجوزۀ خود را جوان ساخته ، رنگ زشت او بر تو طبیعت شود ، دشمن آینۀ الهی شوی صفت خفاشی و آفتاب دشمنی در تو متمکن شود ، دشمن آفتاب شوی.
بس روشن است روز ولیک از شعاع روز
بی روزنند از آنکه همه بسته روزنند
از خوی زشت، دشمن آن خوی و خاطرند
وزدرد چشم، دشمن خورشید روشنند.
همه بر موافت افضل القراء فلان الدین از میان جان نام "الـرحمـن" بگوییم که : بسم الله الـرحمـن الرحیم. تا دل ز کمـال تو نشان یافت جان عشق تو در میان جان یافت جان بارگـه ترا طلب کرد در مغز جهان لامکان یافت هر جان که به کوی تو فروشد از بوی تو جان جاودان یافت فریــاد وخروش عاشــقا نـت در کون ومکان نمی توان یافت ازدرد تو جان ما بنـالــید درمان ز تو درد بیکران یافت چون درد تو یافت،زیرهر دردی درمان همه جهان نهان یافت هرچیز که جان ما همی جست چون در تو نگاه کرد آن یافت. هرکه حلاوت این نام یافت از ذروۀ عرش تا پشت فرش ، پیش همت او پر پشه ای نسنجد و هرکه را به جمال این نام صید کردند،هیچ صوت وصیت و رنگ و بو اورا نتواند صید کردن و هرکلبه ای که آفتاب سعادت این نام بر وی تافت ، شرفات و کنگرۀ قصر ملوک عالم را خدمت کلبه او فرستند، تا او را پرستند.هر که حلقه بندگی این نام در گوش کرد ، دنیا و عقبی را فراموش کرد. " افمن شرح الله " این شرح که کرد ؟ من کرده ام که الله م ، به خود کرده ام به جبرئیل باز نگذاشته ام . به میکائیل حواله نکرده ام .صدرۀ صدر در میان تن است .صدر سینه بود که حرم کعبه دل است چنانکه آن حرم در میان زمین است ، این حرم سینه بی کینه در میان تن است که " خیر الامور اوسطها " بهترین جواهر در میان قلاده بود تا اگر به کنارها آفتی رسد ، آنچه خلاصه است ، در میان سلامت بماند.
"بسم الله" آن نامی است که موسی بن عمران دوازده شاهراه خشک از بهر گذشتن بنی اسرائیل پیدا کرد در دریا و گرد از دریا برآورد. "بسم الله " آن نامی است که هر روز چندین لنگ ومبتلا و رنجور و نابینا بردر صومعه عیسی علیه السلام جمع شدندی هر بامدادی ،چون او از اوراد فارغ شدی ، بیرون آمدی این نام مبارک بر ایشان خواندی ، همه بی علت ، با تمام صحت و قوت به منزلهای خود روان شدندی،"بسم الله"، آن نامی است که مصطفی صلوات الله علیه شب مهتاب مه چهارده ، گرد کعبه طواف می کرد و در مکه از غایت گرما اغلب خلق به شب گردند ابوجهل او را دید،خشم کرد و حسدش بجوشید ، از جوش کف کرد و گفت:خدا داند که این ساحر باز در چه مکر است! مصطفی صلوات الله علیه جوابش گفت ازراه شفقت که:مکر ازکجا و من از کجا ؟من آمده ام که خلق را از مکرو دام همچون تو گمراهان برهانم. گفت: اگر ساحر نیستی، بگو که در مشت من چیست ؟ و او در مشت،قاصد، سنگریزه ها بر گرفته بود.جبرئیل امین در رسید و گفت : یا محمد!حق ترا سلام میرساند که "السلام علیک ایها النبی ورحمة الله و برکاته " و میگوید که : هیچ میندیش اگر ترا نام ساحر کنند ، ما ترا نامهای نیکو نهاده ایم .بعضی به خلقان گفته ایم و بعضی را که خلقان ، طاقت فهم آن ندارند ، با ایشان نگفته ایم که :"کلم الناس علی قدر عقولهم " او که باشد که ترا نام نهد؟ نامی که او نهد،هم در گردن او آویزند و به دوزخ فرستند ترا امتحان میکند که بگو در مشت من چیست؟ جوابش بگو که : کدام میخواهی ، آنکه بگویم در مشت تو چیست یا انکه آنچه در مشت توست ، بگوید من کیستم ؟ چون مصطفی (ص)این نام مبارک بر زبان راند"بسم الله الرحمن الرحیم" جوابش بگفت. ابوجهل گفت:نی، این قوی تر است که آنچه در مشت من است بگوید که تو کیستی. به نام پاک خدا هر سنگ پاره ای به آواز آمد از میان دست ابوجهل که " لا اله الا الله ،محمد رسول الله".طایفه ای ایمان آوردند ابوجهل از غایت خشم سنگریزه ها را بر زمین زد و سخت پشیمان شد به گفتن و گفت: دیدی چه کردم من به دست خویش؟باز خویشتن را بگرفت و بستیزه گفت : که به لات وعزی که این هم جادوی است. بعضی از یاران ابوجهل گفتندش که جادوی در زمین رود و بر آسمان اثر نکند و گفتند که اگر این چه میکنی ، سحر نیست و حق است و از خداست ، این ماه شب چارده را بشکاف که سِحر در آسمان اثر نکند ...(ادامه داستان رو هم که همه میدونند)... ادامه دارد......
....چنانکه منافذ ادراکات و فهم او را عشق آن رنگ و بو و گفت وگو گرفته است که سر سوزنی از پند راه نیابد ، بلکه پند دهنده را دشمن گیرد، زیرا زنگی همیشه دشمن آیینه بود. ناصحان و واعضان آینه اند یا آینه دارند. عاشقان نفس و طالبان دنیا زشت رویانند، زنگی چهرگانند... اما در ولایت زنگبار ، زشتی زنکی کی نماید که آنجا مرد و زن همه زنگیند و جنس همدیگرند ، باش تا از این ولایتش بر مرکب اجل بیرون برند بر خوب چهره گان ترک و روم که فرشتگان نورانیند " کرامٌ بَرَرَه " که مسکن ایشان هفت آسمان است ، انگه رسوایی خویش میان رومیان روحانیان ببینند ، حسرت خورند و هیچ سود ندارند . لاجرم از این سبب دشمن آینه اند و آینه دارند.
....اما آن سیاهی که رنگ زنگی دارد، و زنگی نیست ، از ولایت ترک است و از ولایت روم است ، به طفلی به زنگبارش به اسیری برده اند. دشمنی ،سیاهئی در روی او مالیده است . چون آیینه را ببیند گوید:عجبا!چه مالیده اند در رویم ، همه روی چرا چنین سپید نیست ؟ پس سپیدی با سیاهی در جنگ آید که "لا اقسم بیوم القیمه و لا اقسم بالنفس اللوامه "یا خود چون او میان زنگیان افتاد ایشان با او بیگانه می بودند از روی آنکه تو سپیدی و ما سیاه ، از ما نیستی .او تنها و بیکس می ماند از ضرورت تا با ایشان باشد و او را بیگانه ندارند، سیاهی در روی خود میمالیدتا دخترکان زنگی از وی نرمند.
این دخترچگان زنگی ، شاهدان و خوبان و لذت ها و شربتهای این عالم فانی است که عدوی چهره چون ماه شمایند که از بهر ایشان سیاهی در روی می مالید هان و هان به خود آیید و این سیاهی از رو بزدائید مبادا که چون بسیار بماند این سیاهی بر روی شما رنگ اصلی خود را بخورد و همرنگ کند و آن فر سپیدی و سرخی رویتان ، در زیر آن سیاهی به روزگار بپوسد رنگ سیاه عاریتی رنگ اصل شود. زودتر جدایی بجوئید و روی خود را از ننگ رنگ سیاه تباه ایشان بشوئید که :
: عادت چو کهن شود طبیعت گردد "
ادامه دارد.......
ماچون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم
اومید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو بر خاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم
"وحشی بافقی"
این شعرو شهرام ناظری بسیار زیبا خوندش که وقتی گوش میدی از خود بی خود میشی...
پیدا شدم پیدای نا پیدا شدم
شیدا شیدا شیدا شدم
من او بُدم من او شدم
با اوبُدم بی او شدم
در عشق او چون او شدم
زین رو چنین بی سو شدم
چون او چون او شدم..
عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود،
هر که از این داغ در چهره نشانی دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد......
خانه دل مارا از کرم عمارت کن !
پیش از این که این خانه رونهد به ویرانی!
این وبلاگ واسه اینکه دوستان خواسته بودن درست کردم چون وبلاگم توی بلوگ اسکای باز نمیشد خییلی بد شد همه مطالبم هدر شد
ولی خوب شد یه توفیق اجباری واسه تهسیس یه وبلاگ اونم تو لحظات نزدیک سال جدید
نظرات ()